Home
زندگینامه ظهیرالدوله
آثار ظهیرالدوله
گفتارهای ظهیرالدوله
گا لری عکسها
آرامگاه ظهیرالدوله
آمار وفهرست آرامگاه
گا لری عکسهای آرامگاه
خاطرات آرامگاه
مقالات
تماس با سایت

 

 

منابع و مراجع سایت

 

- خاطرات و اسناد ظهیرالدوله به کوشش ایرج افشار انتشارات زرین سال 1367

- سفرنامه ظهیرالدوله به کوشش دکنر محمد اسماعیل رضوانی  انتشارات مستوفی سال 1371

- کتابهای تاریخ بیداری ایرانیان - خاطرات عین السلطنه -  دیوان ظهیرالدوله -آثارالباقیه

- سایت اینترنتی تاریخ معاصر ایران - میراث فرهنگی - اداره گردشگری - فارس نیوز- بهشت زهرا - شهرداری تهران

- برخی نقل قولها از اشخاص مطلغ که در جای خود آورده شده

 

پیوندها

 

 

زیارتگاههای تهران

 

خبرگزاری میراث فرهنگی

سایت میراث فرهنگی

امامزاده های تهران

پایگاه اینترنتی حضرت  معصومه

 

تاريخ معاصر ايران

شهرداري تهران

جستجوی متوفيات بهشت زهرا

بانك اطلاعات كتاب

بانك اطلاعات نرم افزارها

بانك اطلاعات نشريات ايران

دائره المعارف شرق شناسي

دايره المعارف بريتانيكا

دائره المعارف كلمبيا

دايره المعارف انكارتا

دائره المعارف الكترونيكي فلسفه

كتاب اول

مجموعه كتب مرجع الكترونيكي

فرهنگ زندگينامه‌ها

فرهنگ لغت فارسي

مترجم پارس

راهنماي انتشارات ايران

شرح حال‌ها

فرهنگ آريانپور

لینکستان

سایت موسیقی استاد وهدانی

سایت مهندسان پارس

 

 

کشکول ظهیرالدوله

(نمایشگاه تجلی حسن - کاخ موزه صاحبقرانیه  آبان  1384)

 

الف - آثار و تألیفات عرفانی:

 

ظهیرالدوله در "چنته صفا" آثار خود را به شرح زیر برمی شمارد:

"کتب و رسائلی که در مواقع بیکاری و حال برای هدیه خاطر و خیال دوستان و برادران حال و استقبال نوشته ام نظما" و نثرا":

(1) رساله "سبحه صفا" و آن بعضی حکایات منظومه کوچک و به وزن مثنوی ملای روم است.

(2) کتاب "مرآه الصفی" و آن حالات بعضی از عرفای بزرگ نظم شده به وزن مثنوی ملای روم.

(3) کتاب "رعنا و زیبا" که فقط یه قصه و به وزن خسرو وشیرین نظامی گنجوی نظم شده.

(4) کتاب "مجمع الطوار" که تقریبا" متعلق به اخلاق درویشان است و به وزن مخزن الاسرار نظامی گنجوی منتظم است.

این اثر در سال 1317 قمری نظم شده است و در انتهای آن خود می گوید:

شکر که شد مجمع الاطوار من                     ختم و زحمتش دل بیدار من

شادشد وخنده زنان گشت وگفت                     منطق من بین که چسان دربسفت

مجمع الطوار چو انجام شد                          نطق صفا شهره ایام شد

رفته بد از هجرت خیرالانام                          سیصد و هفده ز پس الف و عام

(5) رساله "روح الارواح" که در تحقیق ارواح و به نثر است.

(6) "تاریخ بی دروغ" وقایع کشته شده ناصرالدین شاه قاجار.

(7) رساله موسوم به "چنته صفا" از هر کدام چند بیتی محض یادگار تذکار شد.

(8) غزل و رباعی هم گاهگاهی سروده ام.

(9) واردات: مجموعه مثنویها و اشعار که توسط حاجی داداش نعمتی ابتدا جزو مجله اخوت درسال 1307 شمسی (وسپس مستقلا در 46 صفحه) با بعضی اشعار صفی علیشاه در کرمانشاه چاپ شده است. اشعار ظهیرالدوله را از روی آن چاپ درکتاب حاضر به عنوان ملحقات طبع کرده ایم. در این مجموعه 869 بیت آمده است.

(10) آیه العشاق: (اقتباس صفاعی از تفسیر صفی)، چاپ تهران، 60 صفحه (خانبایا مشار از آن نام برده است. من آن را ندیده ام.) و عبارت است از متن قسمتهای موسوم به "جذبه" از تفسیر صفی و بعضی مطالبی دیگرد. نسخه اصلی این کتاب به خط ظهیرالدوله نزد آقای سید عبدالله انتظام موجود است با مهر اجازه طبع اداره انطباعات وقت.

(11) بروژمیه: (حاوی مثنوی حکایت برژمیه و قطعه موسوم به عریضه و دو رباعی با مقدمه سید مرتضی خطیب الملک که برای سوم شعبان 1327 یعنی اولین روز افتتاح "جشن نصرت ملی" در تهران (مطبعه فاروس) چاپ و نشر شد.

(12) فرقان الفقراء: نوشته ای است از صفی علیشاه که ظهیرالدوله از روی مسودات خط آن مرحوم جمع آوری کرد. این رساله چاپ شده است. نسخه ای خطی از آن به خط انتظام السلطنه جزء مجموعه ای نزد عبدالله انتظام دیده شده.

(13) پند نامه: قطعه نثر کوتاهی است و در سال 1321 نگارش یافت.

نمونه نظم ونثر ادبی  ظهیرالدوله:  (برای پرهیز از شلوغی صفحات  جداگانه در بخش گفتارهای ظهیرالدوله خواهد آمد)

ب- مکتوبات ظهیرالدوله درخاطرات سیاسی و اسناد تاریخی:

1) تاریخ بی دروغ

2) سفرنامه و خاطرات حکومت همدان (1323).

3) اسناد حکومت گیلان (1325).

4) اسناد حکومت مازندران (1326).

5) اسناد حکومت کرمانشاه (1326).

6) اسناد حکومت مازندران (1328).

7) خاطرات و اسناد کودتای 1299.

مجموعه یادداشتهائی از ظهیرالدوله و به خط اوست در دفتری به قطع رحلی (هفتاد ورق) که آن را در سال 1358 در کتابفروشی مستوفی دیدم و آنقدر که به یاد دارم شرح حوادث را تا اواسط ریاست وزرائی قوام السلطنه در برداشت و یادداشتهائی بود بسیار مفید درباره سید ضیاء، رضاخان وزیر جنگ، قوام السلطنه و مشیرالدوله به انضمام متن مقداری از شب نامه ها و مقالات جراید و سواد بعضی نامه ها از "بینش علی" و ظهیرالدوله به سید ضیاء. در چند جای این مجموعه امضای "صفاعلی" دیده میشود. نمیدانم آن را که خرید و به کجا رفت. افسوس که مالک آن اجازه عکس برداری و انتشان آن را ندارد. دوستی هم میخواست آن را بخرد ولی به علت گرانی قیمت معامله انجام نشد.

افکار و عقاید سیاسی:

ظهیرالدوله از رجال سیاست ایران در قرن چهاردهم هجری است. جز اینکه در دستگاه حکومت صاحب مقامات عالی بود دارای عقیده و فکر سیاسی بود. او سیاست و طریقت هر دو را با خود جمع داشت. از رفتار و اعمالی که ازو در دوران حکومت همدان ثبت شده است نیک برمی آید که تجددطلب و آزادیخواه و مردم دوست بود. تشکیل انجمن اخوت هم اگرچه مجمع و مرکز اخوان صفا و اهل فقر بود تا حدی گویای عقیده سیاسی اوست به این معنی که خدمت اجتماعی در جامعه ایران از راه تشکل و اشتراک مساعی در انجمنی چنان میسر است.

اتفاقا" در قبال سوال یکی از پیروان خود که قسد ورود به یکی از احزاب سیاسی داشته اظهار عقیده ای در  سال 1329 کرده است بدین نص و عبارات که نقل آن روشنگر گوشه ای از فکر سیاسی اوست:

"اینکه راجع به احزاب سیاسی سوال فرموده در قبول و رد آنها تردید کرده اید خیلی به موقع تأمل و دقت شده است، زیرا که دور نیست در اینطور امور مهمه که منجر به مداخله در حقوق عمومی میشود بلاتأمل قدم گذاشتن بالمال اسباب زحمت شود و البته لازم است پیش از وقت بدانیم که چه میکنیم و چه میخواهیم. در این موقع فقط برای اسایش خاطر شریف و اخوان آنجا این نکته اساسی را عرضه میدارم که احزاب سیاسی امروز برای ما ایرانیان فوق عادت است و عامل نمیدانند غرض از مداخله در سیاسیات چیست. درصورتی که باید بدانند و از روی علم و اطلاع در امور مشترکه عمومی دخالت نمایند و این دانش حاصل نمیشود مگر از راه مدرسه و تحصیل که بدبختانه امروز برای ما میسر نیست. گذشته از این معنی اگر درست در اصول ششگانه دقت فرمایید تمام مسالک مشروع پیش شماست، "چونکه صد داری نود هم پیش تست". بلی اگر این مسالک داخل در شخصیات نمشدند خوب بود و خلق را که باید امروز متحدالکلمه و متفق در یک رویه باشند به اسامی مختلف از یکدیگر جدا نمیکردند و نادیده و نادانسته به جای دوستی با هم مغایرت و ضدیت نمیکردند. ولی چون مقتضیات وقت و تصورات عامه اکنون متوجه این کلمه مسلک مشاهده میشود، چه در تهران و چه مثل ذات عالی از سایر بلدان اخوان محترم دستور میخواهند، لهذا همچو صلاح دیده شد که همان اصول اساسی خودمان که هریک در طی دو کلمه پیچیده و منطوی شده است قدری در شرح و بسط آنها اجازه داده شود که تا یک درجه مقدمات مقاصدی که از آن دو کلمه در نظر بوده است مفصلتر بیان و توضیح کنیم. تا اخوان محترم بدانند که صاحبان سایر مسالک باید با مسلک ایشان موافقت نمایند، نه آنکه ما جزو دیگران بشویم و به خواست مولی (ع) چنانچه که در نظر است به زودی دستوری نوشته به طبع خواهد رسید و برای اطلاع عموم اخوان توزیع خواهد شد."  (مقدمه خاطرات ص 51)

ظهیرالدوله موقعی که ازتفلیس به بادکوبه در سفر بود در روز جمعه یازدهم جمادی الثانیه 1326 قطعه ای موثر و تند خطاب به محمدعلی شاه سرود با این مطلع:

به عرض شاه رسان ای صبا ز قول صفا             که ای شهنشه ایران و جانشین کیان!

موقعی که شنید خانه محمدعلی شاه درادسا به هنگام واقعه انقلاب بلشویکی ویران شد قطعه ای در 28 شعبان 1336 قمری سرود و آن این است:

چو شد محمدعلی شه ز سلطنت مخلوع                به حکــم ملت، هجرت گــــزید از ایــــران

پنــاه برد به روس و به بنـــــدر ادسا                 بــرادرانه به شـــــاه ارس بشد مهمـــــان

بساخت خـانه عــالی و مبله کـرد در او                ز بعد سلطنت ملکتــــی گــرفت مکـــــــان

چوواژگونه بشد ملک روس وملت روس               که یاد ندهدمــــان دور روزگــار چنـــــان

چو بلشویک به قتل و خرابی و غـــارت               گشود دست و نمود آن دیــار را ویــــران

نخست توپ به آن خانه بست وکرد خراب               نمود غـــــارت هر چیز آشکار و نهـــان

چو این خبر بشنیدم به یــادم آمـــــد زود               اگر به یاد شمــــــا هم بیـــــاید آن دوران

که گفته بودم در قطعه ای به عجز و نیاز               به خاکپـــای همـــایون پادشــاه زمــــــان

«خراب کردی اگر خــــانه ای ز بی گنهی               جسارت است یقین خانه ات شود ویران»

اگـــرچه هیچ نـــدارم عقیده ای به جــــزا               که دیده ام چه بسا ظالمان بی ایمــــــــان

تمام عمر به جور و ستم به ظلــم و ظلــم               همــــــاره تا دم آخــــــر بدند کامـــروان

و حال آنکه چه دراین جهان بدی کــــردند               اگر جزا بودش هم در این جهان مـی دان

بود مفصل و مشروح شـــرح ایـــن مطلب                که بایدی به زبان گفت نی به نیش بنـان

ولــی شده است مکـــرر شبیــه یکدیگــــر                دو اتفـــــــاق هم از اتفـــــاق در دوران

ز کــــــوچکی تعقل منش جـــــزا دانــــــم                و حـــال آنکه بزرگ است مجزی منــان

                                     

از قطعات سیاسی دیگر او که در دست است قطعه ای است که به مناسبت تاج گذاری احمدشاه در شعبان 1332 گفته است:

شهنشها ملکا تاجــــــــــور خـــــــداوندا                  که کرده بار خـــــدایت سزای تخت کیـان

به شکر آنکه کلاهت کیـانی است و کمــر                 ز کیقباد و ز کیخسروت بــــــود به میان

به شکر آن که خــدایت عزیــز ملت کـرد                  که گشته خلق جهان را دعــات ورد زبان

به شکر آنکه خــــدایت کلیــد دولـــت داد                  که جسم مرده این ملک را تو باشی جان

به شکر آنکه پدر بر پدر تو شاهی و ما                  همه رعیت و فرزند گوش بر فرمــــــان

بیا و عدل بکن پیشه، دور از انــــدیشه                   به عـــــــــــدل گردد آبــاد ملکت ویران

به عـــــدل داد ستمــدیــــده ده که دادارت                  نگاه دارد از آفــــات وچشم زخم زمــان

شده است مملکت تو ز ظلم و جور و ستم                چنان خـراب که تـــاریخ می نداد نشـــان

مگـــــــــر ز بارش ابر عـــدالت تو شود                 دوبــاره سرسبز ایـران و ملک آبــــادان

امیـــد هست که با عـــدل و دادمـانی دیـــر                به شادکــامی و تدبیر پیر و بخت جوان

دعــای دولت تو ذکر صبح و شام صفاست                که مستجـــاب کند زود داور سبحــــــان

از اشعار معروف سیاسی دیگر او قطعه ای است که اوائل رجب سال 1331 قمری بر اثر مغشوش بودن اوضاع ایران در عشرت آباد سروده است:

از جنبش و نادانی این ملت مضطر                          نه شاه بجا ماند و نه اقلیم و نه کشــور

وز جور جفاکاری اعیان ستمگــــر                          نه ملک بجا ماند و نه زارع نه دروگـــر

گشتند پشیمان طرفین از این منظر                          نه جامه توان بافت از این پشم نه معجر

                                   نه نیم تنه نه کت و شلوار و نه دستار                               

نه طنطنــه مجلس ملی، نه وکیلـــــــی                      نه صحبت مشروطه، نه قالی و نه قیلی

نه شاه و وزیری و نه اسبی و نه فیلی                     مردم همگی مــــــات بجز جمـــع قلیلــی

در ششدر حیرت همه با حال ذلیلـــــــی                     نه پیشرو و راهنمـــــائی و دلیلـــــــــی

                              بیم است که ویران شود این ملک به یکبار                                 

مردم همه بی یاورد و یارند و سرانجــام                    بیچاره و بی علم ز آغــاز به انجــــــام

نه روزناهاری به کف آرند ونه شب شام                    از شدت افـلاس و فلاکـــت همـــــه آرام

از دیدنشان موی شـــود راست بر انـــدام                    بی حس و ضعیف العقل چون گله اغنام

                                   ای کاش بر این گله شبانی بد هشیار                                       

مظلــــوم تر از مــــردم بیچــاره ایــــران                     از ازمنــــــــه قبل الــــی بعد به دستـــان

ناخوانده و نادیــده کسی هیــــچ به دوران                     بیچــاره خورد کــاه و جو خر عوض نان

این است که گشته است چنین ابله و نادان                    این است که مانده است چنین زاروپریشان

                                   این است که همره نشود گفته و کردار                                           

یک قـــوم همه بی سرو سرمایـه و تزویــر                  یک ملت درمـــــانده همــه گـــرسنه و سیر

از نان و ز جان مرد و زن و بچه و هم پیر                  بی عقل و تعقل همه بیفکــــرت و تـــدبیــر

بی حس و تعصب همـــه بی رهبر و بی پیر                  بی فکـــــر و تفکـــر همگی پـای به زنجیر

                                     نه طـاقت جنبیدن، نه قـــدرت گفتــار                                                     

نـــومید شدم، ای کـــرم پیر تــو دریــــــاب                   شد قطع امیـــدم هم از شیخ و هم از شاب

نه صبر بجا مــانده و نه طاقت و نه تـــــاب                   خلقی همگـــی خشک لب و تشنه و بی آب

چون ماهی در خاک همه در تب و در تــــاب                   مردم همه در سستی و درغفلت و درخواب

                                     بیهـــوده بگفتند که ملــت شده بیــدار                                                     

با این همه نادانـــــی و بیعلمــــی خود چــون                   بیـــــــدار شود ملت وامـــــانده دلخـــــون

بیدانشـــی است آنکه کند مـــــردم محـــــزون                   بی همتی است آنکــــه کند حال دگرگـــون

از «منـدل» غفــت ننهنـــد گـــر پا بیـــــرون                   بیم است که این ملـت بیچــــاره اکنــــون

                                     از بیم رتیلا بـــــرود در کنف مـــــار                                            

می گفت وزیری که همه مــــــردم ایــــــــران                    مستــــوجب قهــر و غضب خالق سبحان

هستند که گشتند چنیــــن بی سر و سامـــــان                    من طعنه زنان گفتمش ای عاقـــل دوران

بیهوده مـــــده نسبت این کـــار به یـــــــزدان                    او خالق مخلوق و بود لطفش یکســــان

                                      با ترک و اروپائی و ایـــرانی و تاتار                                                      

او خالق و کامل همه نقص از طرف ماست                       این غفلت و نادانی و این جهل که برجاست

این فقر عمومی و فلاکت که هـــــــویداست                       این روز سفیدی که سیه چون شب یلـداست

این حیرت وبهتی که چوبیهوشی واغماست                       ازماست که برماست همه گر کج وگرراست

                                      پاک است و مبراست از این نسبت دادار                                                

سخت است که میبینیم این وضــع و نداریـم                       یک چاره بیچـــــارگی و زار و نـــــزاریم

درمـــــانده و پابسته و بی فکر و فکــــاریم                       وامانده و ره بسته و با غول دچــــــــاریم

عاری ز هرآن صنعت و از مکسب و کاریــم                       در بی هنری شهره هر شهر و دیـــــاریم

                                      دیــدار صفا گشته از این منظره بیـــــزار  

ظهیرالدوله با اینکه فرمان مشروطیت صادر و مجلس تشکیل شد به بیداری حقیق ملت امیدواری نداشت و عبارتی که زیر عکس چاپ شده (در بخش عکسها )نوشت حکایت از ناامیدی او دارد: «حالا حالاها ملت خواب است.»

یکی از اقدامات سیاسی مهم «انجمن اخوت» که به صورت علنی بروز کرد تشکیل جشن نصرت ملی است و آن پس از عزل محمدعلی شاه و در غیاب ظهیرالدوله (که دراین وقت حاکم کرمانشاه بود) برگزار شد. این جشن در خرابه های باغ ظهیرالدوله گرفته شد گاردن پارتی آنجا ترتیب یافته بود و مدالی تهیه شده بود که از آن به مرحومان سپهسالار (محمد ولی خان) و سردار اسعد (علیقلی خان) نیز اهدا گردید. و همچنین با فروش غرفه های متعدد مبلغی هم برای مجروحان مشروطه گردآوری شد.

 آشنایی ظهیرالوله  با صفیعلیشاه :

ظهیرالدوله چنانچه خود در «چنته صفا» مینویسد: «در سنه 1303 هجری خاکپای کیمیاآسای حضرت ولایت مرتبت حاجی میرزا حسن یزدی یا اصفهانی ملقب به صفی علیشاه را بردیده باطن کشیده  وبه دست کرامت  آن حضرت به شرف و افتخار فقر و درویشی مشرف و مفتخر شدم.»

درباره علت گرایش ظهیرالدوله به سلسله صفی علیشاهی روایتی را که آقای ابراهیم خواجه نوری، به نقل از مرحوم نظم الدوله برادر خود در کتاب روانکاوی آورده   نقل میکنم و آن این است که چون صفی علیشاه به تهران آمد و خانقاهش مرکز تجمع عده ای از بزرگان کشور و مردم آزاده شد ناصرالدین شاه ظهیرالدوله را مأمور کرد که بدان محل رفت و آمد کند تا شاه را از آنچه در آن محل میگذرد مطلع گرداند. ولی جذبه روحانی صفی علیشاه و مقام اخلاقی و ارشاد او چندان بود که ظهیرالدوله شیفته درگاه صفی علیشاه شد. آن چنانکه یک روز از بام تا شام به دستور صفیعلیشاه (برای شکستن غرور اشراف زادگی) کشکول به دست به حالت درویشان در شهر گشت و به خواندن اشعار عارفانه پرداخت.  گویند کشکول ظهیرالدوله را مردم و کسبه تهران  آنروز از سکه های طلا پر کردند که چندین بار توسط همراهان ایشان خالی شد تا جایی که شایع کردند ظهیرالدوله برای خرج دولت پول جمع آوری میکند!! .

بنا به روایتی که از آقای سید عبدالله انتظام به نقل از پدرشان مرحوم انتظام السلطنه آمده ( و آن مرحوم از شخص ظهیرالدوله نقل کرده بوده است) مرحوم ظهیرالدوله نخستین باری که مرحوم صفی علیشاه را به منزل خود دعوت کرده بود دستور داده بود ظروف مهمانی را به ملاحظه آنکه یک نفر صوفی در آنها غذا خورده بود «آب بکشند» و این قضیه مربوط به موقعی است که هنوز به مرحوم صفی علیشاه نگرویده بوده است. پس از آن آنچنان شیفته شد که حکایت مذکور در فوق شمه ای از آن حالات است.

ظهیرالدوله چون به خدمت صفی علیشاه پیوست ازو لقب طریقتی «مصباح الولایه» گرفت و پس از چندی به صفاعلی ملقب گشت و باید گفت که به تمام معنی جهانی معنوی بر او گشوده شد.

صفی علیشاه نسبت به صفاعلی اعتقادی تمام داشت و از اشاره ای که در مقدمه تفسیر صفی دارد بهتر به کمال این اعتقال میتوان آگاه شد، آنجا که میگوید:

صهر شاهنشه ظهیرالدوله کاوست         با فقیر از همدمی چون لحم و پوست

همچنین صفی علیشاه غزلی مفصل دارد به مطلع:

برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی              نازنین گل اندامی یاسمین بناگوشی

که بنابر ذکر آقای سید عبدالله انتظام آن را برای ظهیرالدوله سروده است و میان دراویش سلسله صفی علیشاه چنین مشهور است. غزلی است سراسر شور و با حال و دو بیت آخر آن که میگویند اشاره به ظهیرالدوله است چنین است:

آمد و مکرم شد، خرقه پوش و محرم شد               رهروی مسلم شد تند یاوه بخروشی

ظهیرالدوله در طریق ارادت به صفی علیشاه و خدمت درویشان و اجرای آداب مسلک فقر ثابت قدم و صادق بود. به همین ملاحظه بود که از طرف صفی علیشاه به جانشینی و خلافت انتخاب گردید و توانست که با تدبیر و بینش تازه تری آن سلسله را پایدار نگاه دارد.

ظهیرالدوله در «چنته صفا» به موضوع جانشینی خود اشاره میکند. در آنجا مینویسد:

«و از عصر چهارشنبه بیست و پنجم ماه ذیقعده 1316 هجری که پیر روشن ضمیرم قدس سره از دار دنیا انتقال و بقول فقرا خرقه تهی فرمود به امر قدرقدر آن حضرت به خلافت ارشاد و راه بردن اعلی و ادنی به اخلاق حمیده و چیزهای دیگر معین و مأمور شدم...»، و به اصطلاح خود آنان باید گفت که به «دستگیری» کردن آغاز کرد.

در بیان و توصیف عقاید ظهیرالدوله در زمینه فقر و تصوف و اعتقاد به اصول شش گانه وضع شده موجزترین نوشته متن جوابهائی است که آن مرحوم در قبال سوالهای میرزا حسن نوری معروف به بحرالعلوم که از مجتهدین مشهور مازندران بود در سال 1324 قمری نوشته است. نقل عین آن نوشته در این جا واجب مینماید و دشواری توضیح بیشتر را بر نویسنده این سطور آسان میسازد. (خاطرات صفحه 56)

شهر محرم 1324

(س1) اولا" «تعظیم امرالله»، مراد از تعظیم امرالله چه چیز است و حد آن چه مقدار است؟

(ج) این مطالب نوشتنی نیست، « زانکه آن علمی است کز دقت نیاید در قلم - وین نه دشوار است کاندر کاغذ و دفتر بود.» ولی چون امر و خواهش فرمودید ناگز®